تو را گم كرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگينند و چشمانم كه تا ديروز بر عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگينند چراغ روشن شب بود برايم چشم هاي تو نمي دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام بي تاب و دلگيرم كجا ماندي كه من بي تو هزاران بار در هر لحظه مي ميرم...
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:59 توسط t.d.a
|
راز نگهدارترین
ای تو با روح من ، از روز ازل یارترین
کودک شعر مرا مهر تو غمخوار ترین
گر یکی هست سزاوار پرستش ، به خدا
تو سزاوارترینی ، تو سزاوارترین !
عطر نام تو که در پرده جان پیچیده ست
سینه را ساخته از یاد توسرشارترین .
ای تو روشنگر ایام مه آلوده عمر
بی تماشای تو ، روز و شب من تارترین ،
در گذرگاه نگاه تو گرفتارانند ،
من به سرپنجه مهر تو گرفتارترین .
می توان با دل توحرف غمی گفت و شنید
گر بود چون دل من راز نگهدارترین !
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:3 توسط t.d.a
|
کاش میدانستی
كاش مي دانستي كه درون قلبم
خانه اي داري
كه هميشه آنرا با شفق مي شويم
و با آن مي گويم:
كه تويي مونس شبهاي دلم
كاش مي دانستي
باغ غمگين دلم
بي تو تنها شده است
و گل غم به دلم واشده است
كاش مي دانستي
كه درون قلبم
با تپشهاي عشق همصدا هستي تو
كاش مي دانستي
كه وجود تو و گرماي صدايت
به من خسته و آشفته
حال زندگي مي بخشد
كاش مي دانسني ، كاش
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:1 توسط t.d.a
|
موي سپيد وبخت سياهم نگا كن
سوزمرا به شعله آهم نگاه كن
شاهم ولي به ملك بلا با سپاه غم
ملكم ببين وموج سپاهم نگاه كن
گفتي به من كه شام تو چون بگذرد به هجر
شام مرا زسوز سياهم نگاه كن
بردرد من زحالم اگر پي نمي بري
برگريه هاي گاه به گاهم نگاه كن
تا صد سخن به نيم نگه باز گويمت
نازآفرين من به نگاهم نگاه كن
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 5:11 توسط t.d.a
|
ديگر به کوچه پس کوچه های لحظههايم عاشقانه قدم نمیگذاری، ديگر بودنت در رويا هايم آنقدر گنگ است که نمی جويمت. سنگينی نگاه خيره ات را مدتهاست که حس نکرده ام . من گيج و مبهوت، که چگونه فراموشم کرده ای؟! نگاه اشک آلود و ملتمسانه ام را در اين واژه ها انباشته ام که شايد ....
ديگر چشمهايم از نديدن چشمان تو هراسيده است.
و دستانم بيش از هر زمانی ، نام تو را قلم می زنند .
و در اين سايه سنگين رويا ها، با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير می کشم
نگاهت را جادويی می کنم، که شايد با ديدن تصوير چشمهايت،چشمانم را بخاطر آوری .
گاه چنان پريشان و مبهوت می شوم که شايد ها در باورهايم ريشه می زنند.
ولی باز ، در آخرين لحظه تکرار می کنم که ، حتی اگر چشمانت غريب بنگرند، می جويمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند. هيچ تاريکی قادر نخواهد بود تو را در کوچه پس کوچه های روياهايم گم نمايد.
و اين برای يک عمر عاشق بودن و شيدايی کردند کافيست.
شايد در ورای اين جملات می خواستم به توبگويم:
دلتنگت شده ام ، به همينسادگـي
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 22:55 توسط t.d.a
|
ای آرزوی من...
اي آرزوي من
تو آن همان بخت مني كزدياردور
پرپرزنان به كلبه من پركشيده اي
بربامم اي پرنده عرشي خوش آمدي
دركلبه ام بمان
اي آنكه همچو من
يك آشيان گرم محبت نديده اي
با من بمان
كه من يكعمر بي اميد
همراه هرنسيم بگلزارعشق ها
درجستجوي يك گل خشبو شتافتم
مي خواستم گلي كه دهد بوي آرزو
اما نيافتم
شبهاي بس دراز
با ديدگان مات
برمركب خيال
نشستم اميدوار
دنبال يك ستاره فضا را شكافتم
مي خواستم ستاره اميد خويش را
اما نيافتم
بس روزهاي تلخ
غمگين ونامراد
همراه موجهاي خروشان و بي امان
تا عمق بي كرانه دريا شتافتم
شايد بيابم آن گهري راكه خواستم
اما نيافتم
امروز يافتم
گمگشته اي كه درطلبش عمرمن گذشت
اما كنون نشسته مرا روبرو تويي
آنكس كه بود همره باد سحرمنم
وآن گل كه داشت بوي خوش آرزو تويي
ديگر شبان تيره ره نپويم درآسمان
تو آن ستاره اي كه نشستي به دامنم
همراه موج دردل دريا نمي روم
تك گوهرم تويي كه شدي زيب گردنم
اي آرزوي من
توآن همان بخت مني كزدياردور
پرپرزنان به كلبه من پركشيده اي
بربامم اي پرنده عرشي خوش آمدي
دركلبه ام بمان
اي آنكه همچو من يك آشيان گرم محبت نديده
نوشين لبي كه جان به تنم مي دمد تويي
عمرمني كه تاب وتوان داده اي به من
با من بمان
كه روشني بخت من زتوست
آري تويي كه بخت جوان داده اي به من
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 2:13 توسط t.d.a
|
هميشه آبي ،
هميشه آرام ،
ميان موجي از دلواپسي ها ، هميشه غمين
به كه آويزم ميان اين همه دلتنگي ؟
ميان اين خزان نورسيده بهار ؟
به كه برم شكايت اين خاك سرد ؟
شكايت غريبانه اين سفر بي كلام ؟
سفرت مثل خواب است هنوز ،
مثل بي باوري يك حقيقت گنگ
مثل ستاره اي كه نمي بينمش و
مي دانم حتماً جايي هست ميان ابرهاي ناخوانده آسمان
مثل ستاره اي كه نمي بينمش و
شك مي كنم به توانايي چشمانم ، نه به حضور پر بخشايش آن
سفرت مثل هربار نيست
غريب است
آتش مي زند دلم را
بند مي آورد نفسم را
دريا مي كند چشمانم را
و هنوز چند روز نگذشته از بدرقه بي آبش ، تنگ مي كند سينه ام را
غصه ام مي گيرد از اين بي اعتباري شرمناك ، در پيش خدا
همان شبكه گفتي :
"دعا كن براي رفتن بي زحمتم"
دعا نكردم و شنيد خدا دعاي نكرده ام را!
اما در آن شب پر آشوب ، كه دعا كردم براي نرفتنت
به زاري ، به فرياد ، به درد
نشنيد خدا دعاي كرده ام را !
سفرت مثل بي باوري يك خواب است هنوز
و يادت ، مرثيه حزن انگيز حسرت
و وداعت ، مثل ريزش ناگهاني سبزترين برگ ،
براي رد ادعاي شوم فصلي كه گمان مي كند آغازبهاردلكش زندگي است .
سفرت مثل خواب است هنوز
مثل خواب ……
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 21:8 توسط t.d.a
|
دركنارنهرتنهايي نسيمي مي وزد
آدم كه بوي بي وفايي رابرايم ارمغان آورد
من آنجا خاطراتم را براي مردم بيگانه مي گويم
توهم بيگانه اي با من
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:32 توسط t.d.a
|
نمی دانم
نمي دانم رفتنت را به پاي كدامين گناه خود بگذارم ، بگو تا بدانم !
من که تو را بارها و بارها ازآن خود دانستم، حال چگونه باور کنم که مرا براي هميشه تا ابد و قيامت ترک کرده اي !
چگونه ؟
چگونه باور کنم ؟
عاشقانه چشم هايم را ميبندم و تو را در خيالم تصور مي كنم ، نمي داني كه چه قدر خيال تو برايم لذت بخش است ، از هر چيز در اين دنيا برايم شيرين تر هستي.
پس چشم هايم را مي بندم و با تمام وجود احساست مي كنم.
دوستت دارم هميشه وهمه جا ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:30 توسط t.d.a
|
تنها هنگاهي كه خاطرات تورا مي بوسم
درمي يابم
ديريست كه مرده ام
چراكه لبان خود را
ازپشيماني خاطره سرد تومي يابم
ازپشيماني خاطره تو
اي يار
اي شاخه جدا مانده من...
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 22:11 توسط t.d.a
|
؟
انتظار ندارم به دوست داشتنت بیندیشم
ترا از دست داده ام
وقتی که دلم تنگ بود
نیامدی
وقتی که پاییز و آفتاب سرد با من یکی شدند
تو در کجایی سرزمین دلت پرسه میزدی؟
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 19:44 توسط t.d.a
|
در خواب میمانم …
در خواب میمانم …
برای هميشه در خوابمیمانم تا بيداری، حس لمس عاشقانهات را به گذار نبودت نسپارد. تو نيستی و من هرلحظه بيشتر به بودنت خو میگيرم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:35 توسط t.d.a
|
چه سود...
چه سود گر بگويم
شب تا سحر نخفته ام
بخواب رفته ام
ترا در خواب ديده ام
چه سود گر بگويمت
كه با تو با خيال تو
پناه برده ام به مي
تو يك خيال دور بيش نيستي
دست من به تن خانه ات نميرسد
تو غافلي
من تمام ميشوم
من سراب ديده ام
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 2:48 توسط t.d.a
|
دریچه
بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن بر آسمان بپاش شراب نگاه را بگذار از دریچه چشم تو بنگرم لبخند ماه را
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 0:51 توسط t.d.a
|
بی تو
بي تو طوفان زده دشت جنونم
صيد افتاده به خونم
تو چه سان مي گذري غافل از اندوه درونم
بي من از كوچه گذر كردي و رفتي؟؟؟
بي من از شهر سفر كردي و رفتي؟؟؟
قطره اي اشك درخشيد ز چشمان سياهم
تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدي
نگهت هيچ نيفتاد به راهي كه گذشت
چون در خانه ببستم دگر از پاي نشستم
گوئيا زلزله آمد
گوئيا خانه فرو ريخت سر من
بي تو من در همه شهر غريبم
بي تو كس نشنود از اين دل بشكسته صدايي
بر نخيزد دگر از مرغك پر بسته نوايي
چه گريزي زبر من كه ز کويت نگريزم
گر بميرم ز غم دل
به تو هرگز نستيزم
من و يك لحظه جدايي؟
نتوانم
نتوانم
بي تو من زنده نمانم .
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 3:46 توسط t.d.a
|
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
ومهرباني دست زيبايي راخواهد گرفت
روزي كه كمترين سرود بوسه است
وهرانسان براي انسان برادريست
روزي كه ديگردرهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه ايست وقلب براي زندگي بس است
روزي كه فضاي هرسخن دوست داشتن است
تا توبه خاطرآخرين حرف دنبال سخن نگردي
روزي كه آهنگ هرحرف زندگيست
تا من به خاطرآخرين شعررنج جستجوي قافيه نبرم
روزي كه هرلب ترانه ايست
تاكمترين سرود بوسه باشد
روزي كه تو بيايي براي هميشه بيايي
ومهرباني با زيبايي يكسان شود
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم
و من آن روزرا انتظارمي كشم
حتي روزي كه ديگر نباشم
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:39 توسط t.d.a
|
در خاطر منی
اي رفته ازبرم به دياران دوردست
با هرنگين اشك ، بچشم ترمني
هرجا كه عشق هست وصفا هست وبوسه هست
درخاطرمني .
هرشامگه كه جامه ي نيلين آسمان
پولك نشان زنقش هزاران ستاره است
هرشب كه مه چو دانه الماس بي رغيب
برگوش شب به جلوه چنان گوشواره است
آن بوسه ها وزمزمه هاي شبانه را يادآورمني
درخاطرمني .
درموسم بهار
كزمهربامداد
تكدخترنسيم
مشاطه وارموي مرا شانه مي كند
آندم كه شاخ پرگل باغي به دست باد
خم مي شود كه بوسه زند برلبان من
وانگاه نرم نرم
گلهاي خويش را به سرم دانه مي كند
آن لحظه اي رميده زمن
دربرمني
درخاطرمني .
هرروز نيمه ابري پائيز دلپسند
كزتند بادها
با دست هردرخت
صدها هزاربرگ زهرسوچو پول زرد
رقصنده درهواست
وآن روزها كه دركف اين آبي بلند
خورشيد نيمه روز
چون سكه طلاست
تنها تويي تويي توكه روشنگر مني
درخاطرمني .
هرسال ، چون سپاه زمستان فرارسد
ازراههاي دور
دربامداد سرد كه برناودان كوه
قنديلهاي يخ
دارد شكوه وجلوه آويزه بلور
آن لحظه كه رقص كند برف درفضا
همچون كبوتري
وانگاه براي بوسه نشيند مست وشاد
پروانه هاي برف به مژگان دختري
درپيش ديده منودرمنظرمني
درخاطرمني .
آن صبح ها كه گرمي جانبخش آفتاب
چون نشئه شراب دود درميان پوست
يا آن شبي كه رهگذي مست ونغمه خوان
دل مي برد ببانگ خوش آهنگ دوست دوست
درباورمني
درخاطرمني .
ارديبهشت ماه
يعني زمان دلبري دختر بهار
كزتكچراغ لاله چراغاني است باغ
وزغنچه هاي سرخ
تك تك ميان سبزه فروزان بود چراغ
وانگه كه عاشقانه بپيچد به دلبري
برشاخ نسترن
نيلوفري سپيد
آيد مرا به ياد كه نيلوفرمني
درخاطرمني .
هرجا كه بزم هست و زنم جام را به جام
درگوش من صداي تو گويد كه : نوش نوش
اشكم دود بچهره ولب مي نهم بجام
شايد روم زهوش
باورنمي كني كه گويم حكايتي
آن لحظه اي كه جام بلورين نهم به لب
درساغرمني
درخاطرمني .
برگرد اي پرنده رنجيده بازگرد
بازآ كه خلوت دل من آشيان توست
درراه درگذر
درخانه دراطاق
هرسونشان توست
با چلچراغ ياد تونوراني ام هنوز
پنداشتي كه نورتوخاموش مي شود ؟
پنداشتي كه رفتي ويادگذشته مرد
وآن عشق پايدارفراموش مي شود
نه اي اميد من
ديوانه توام
افسونگرمني
هرجا به هرزمان
درخاطرمني .
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:20 توسط t.d.a
|
امروز کجایی...
از كوچه زيباي تو امروز گذشتم
ديدم كه همان عاشق معشوقه پرستم
يك لحظه به ياد تو در آن كوچه نشستم
ديدم كه ز سر تا به قدم شوق و اميدم
هر چند گل از خرمن عشق تو نچيدم
هر جا كه نشستم سخن از عشق تو گفتم
با اشك جگر سوز دل سخت تو سفتم
خاك ره اين كوچه به خار مژه رفتم
دل مي تپد از شوق كه امروز كجايي
شايد كه دگر بار از اين كوچه بيايي
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 2:28 توسط t.d.a
|
باید اینگونه باشم
بايد عشق بورزم بي اميد در بر گرفتن معشوق
دورادور بايد دوستش داشته باشم
و از هر حركتش به وجد بيايم،
با هر پيروزيش شاد شوم،
هر گامش را بر زمين جشن بگيرم
هر لبخندش رابه ديگران حتي رقيب با نگاه نوشيد
هر كلامش را حتي با ديگران در پنهان ترين زاويه جهان پنهان كرد
اصلاً غنيمت دانست هر نفسش را در عالم
كه آري
اين معشوق من است ك نفس مي كشد!
اين اوست كه با هر نفسش جان مي دهد به من!
او باشد ، حتي با ديگري
همين براي من كافي است
احساس سنگيني اش بر كره خاكي،
احساس بودنش،
همين بزرگترين غنيمت است براي من.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 3:8 توسط t.d.a
|
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 3:19 توسط t.d.a
اي پاكدامني كه زمريم گذشته اي
اي مايه وفا وصفا مي پرستمت
درروح ديرباورومشكل پسند من
آنگونه اي كه همچوخدا مي پرستمت
من قوي تشنه ام كه به ساحل نشسته ام
ازمن مكن كناره كه درياي من توي
گمكرده راه وادي شبهاي محنتم
راهي نما كه اخترشبهاي من تويي
دامن كشان زديده من مي روي به ناز
اما به دوستي قسم ازدل نمي روي
با سرگراني ازبرمن مي روي ولي
دانم زيارغم زده غافل نمي روي
رفتي ؟
بروكه اشك منت راه توشه تو باد
خرم بمان به دست دعا مي سپارمت
هرجا كه مي رسي زمن خسته ياد كن
هرجا كه مي روي به خدا مي سپارمت
به خدا مي سپارمت...
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 2:29 توسط t.d.a
|
بيا مرور كنيم دلتنگي مرا و دلسنگي تو را
شايد به دليل فاصله ها پي ببريم
بيا يك بار ابتداي ثانيه دل باختن را
تا انتهاي شب سرد فراموشي
با هم ورق بزنيم
زمانه عجيبيست نازنين
چرا بايد من اين باشم و تو آن
چرا نبايد بگويم با تمام تفاوتي كه ميان ماست
من هنوز ، عاشقانه دوستت دارم؟
دريغ...
با اينكه مي دانم تمام شده اي
اما هنوز قلبم مجاور نفسهايت مي تپد
آه اي تنديس غرور و دل سنگي
تو نيامدي چه سود؟
ولي من باز به ستايش اولين شب دل باختن خوشم
آن شب كه خواب نه مهمان چشمان من شدو نه چشمان تو...
چقدر شاعرانه خوشبت بوديم
شايد بشود در سايه كركس ها هم لحظه اي آسوده رميد
و به پيچ و تاب شكوفه هاي گيلاس
آنسوتر از نوازش نسيم
چشم دوخت
مي توان همه چيز را خواست
من به ابرها مي گويم كه ببارند
تو هم آنرا بادشت تنت در آغوش بگير.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 1:9 توسط t.d.a
|
برای تو...
اين نگاهم هديه آن چشم پاك
كز زلال شب بسي شيوا تر است
خواب او رنگين و آرام از سكوت
بي سخن از نغمه خوش آوا تر است
پيش از او در جانم از رفتن هراس
اينك افتادن ز پا زيبا تر است
در شبم رنگي ز فرداها نبود
امشب اما از سحر فرداترم
بيم جانم بود از رفتن هراس
دل ز هر رسوا كنون رسوا تر است
مستي ام بود از هوس مي از هوا
خالياز اينها كنون شيدا ترم
خوب مي دانم كه عاشق گشته ام
آري از نادان كمي داناترم
ديگرم از مرگ باكي نيست نيست
گر نيايد در رهش مي راترم
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 4:37 توسط t.d.a
|
در قلب من
در اين اتاق ساكت تاريك ،
هر گاه ، من نگاه تو را شعر مي كنم ،
نوري ، به تار و پود هوا رنگ مي زند
از تاج آفتاب خدا زرنگار تر!
در اين اتاق دلگير،
وقتي كه من لبالب ،اين صبر تلخ را
با ياد وعده هاي تو سر مي كشم ، صبور
دانم كه درجهان ننشانده است دست عشق
در كام كس شرابي از اين خشگوار تر
اي خفته بر پرند ، سبكبال ، بي خيال!
در اين اتاق درهم
دستي تمام خواهش ، قلبي تمام عشق،
شبهاي انتظار تو را صبح مي كند
تا پركشند سوي تو و بوسه هاي تو
هر روز ، از نسيم سحر بيقرارتر
ديوانگي ست ، دانم ، ديوانگي ، كه بخت،
از سوي تو نويد اميدي نمي دهد.
در اين اتاق غمگين،
اما
من ، هر نفس به مهر تو اميدوارتر!
يك روز،
بي گمان،
خواهد رسد دمي كه برآيم بر آسمان،
كاي آفريدگار!
در اين اتاق كوچك،
در اين دل شكسته نااستوار ، آه،
عشقي است از بناي جهان استوار تر!
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 3:19 توسط t.d.a
|
هميشه آبي ،
هميشه آرام ،
ميان موجي از دلواپسي ها ، هميشه غمين
به كه آويزم ميان اين همه دلتنگي ؟
ميان اين خزان نورسيده بهار ؟
به كه برم شكايت اين خاك سرد ؟
شكايت غريبانه اين سفر بي كلام ؟
سفرت مثل خواب است هنوز ،
مثل بي باوري يك حقيقت گنگ
مثل ستاره اي كه نمي بينمش و
مي دانم حتماً جايي هست ميان ابرهاي ناخوانده آسمان
مثل ستاره اي كه نمي بينمش و
شك مي كنم به توانايي چشمانم ، نه به حضور پر بخشايش آن
سفرت مثل هربار نيست
غريب است
آتش مي زند دلم را
بند مي آورد نفسم را
دريا مي كند چشمانم را
و هنوز چند روز نگذشته از بدرقه بي آبش ، تنگ مي كند سينه ام را
غصه ام مي گيرد از اين بي اعتباري شرمناك ، در پيش خدا
همان شبكه گفتي :
"دعا كن براي رفتن بي زحمتم"
دعا نكردم و شنيد خدا دعاي نكرده ام را!
اما در آن شب پر آشوب ، كه دعا كردم براي نرفتنت
به زاري ، به فرياد ، به درد
نشنيد خدا دعاي كرده ام را !
سفرت مثل بي باوري يك خواب است هنوز
و يادت ، مرثيه حزن انگيز حسرت
و وداعت ، مثل ريزش ناگهاني سبزترين برگ ،
براي رد ادعاي شوم فصلي كه گمان مي كند آغازبهاردلكش زندگي است .
سفرت مثل خواب است هنوز
مثل خواب ……
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 0:50 توسط t.d.a
|
اي دل نگفتمت حذر از راه عاشقی ؟؟؟
رفتي ؟
بسوز ،
اينهمه آتش سزاي توست
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 1:17 توسط t.d.a
|
تو نیستی ...
تو نيستي كه ببيني
چگونه عطرتودرعمق لحظه ها جاري است!
چگونه عكس تودربرق شيشه ها پيداست !
چگونه جاي تودرجان زندگي سبز است!
هنوز پنجره باز است.
تو ازبلندي ايوان به باغ مي نگري
درختها وچمنها وشمعداني ها
به آن ترنم شيرين ، به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند.
تمام گنجشكان ، كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند؛
تو را به نام صدا مي كنند!
هنوز نقش تورا ازگنبد كاج
كنارباغچه ، زيردرختها ، لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
تو نيستي كه ببيني ، چگونه پيچيده ست
طنين شعر نگاه تو درترانه من
تو نيستي كه ببيني ، چگونه مي گردد
نسيم روح تودرباغ بي جوانه من.
چه نيمه شبها ، كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
تو را ، چنان كه دلم خواسته ست ، ساخته ام!
چه نيمه شبها ، وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم هم زدني
ميان آن همه صورت تو را شناخته ام!
به خواب مي ماند ، تنها به خواب مي ماند
چراغ ، آينه ، ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني ، چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست ، از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني ، چگونه از ديوار
جواب مي شنوم،
تو نيستي كه ببيني ، چگونه دور ازتو
به روي هرچه درين خانه است
غبار سرد بي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني ، دل رميده من
به جز تو ، ياد همه چيز را رها كرده ست.
غروب هاي غريب ، در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين،
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيمار است
تو نيستي كه ببيني !
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:15 توسط t.d.a
خاطرات
بغض است كه در گلوي من چنگ مي اندازد
و تويي كه هر لحظه از من خالي مي شوي
قطره هاي اشك بي هيچ تلنگري انتظار جاري شدن را مي كشند
قلمم بي هيچ بهانه اي از تو مي نويسد
چشمانم بي فروغ تو را دنبال مي كنند
و زبانم بي هيچ كلامي تو را مي ستايد
تعارض دشواري است
ولي من هنوز نامت را زمزمه مي كنم و
ولي ديگر به دنبال تصويرت نمي دوم
مي دانم كه سزاوار نيست بيش از اين
در امتداد گامهاي تو راه بپيمايم
گنگ و بي رمق در ميان ته مانه خاطرات
به دنبال علامت سوال بزرگي مي گردم
كه هنوز هم براي جواب مقابلش جاي خالي وجود دارد...
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 22:24 توسط t.d.a
|
خطا...
گفتم ای دوست
از این زاویه شلیک نکن
تیر مژگان به خطا می رود و نیزه به سنگ
گفتی ای دوست
مرا پند رهی نیک مکن
که هدف در بر ما می دودو تیره و گنگ
گفتم ای چله برافروخته در جان کمان
آنچه می بینی از این فاصله ها
دل سنگ است و شب تنگ و پر از ننگ و خدنگ
باز در وسعت این حادثه ها می گویم ؛
دل از این سنگ
از این آهن صد زنگ
از این شور بدآهنگ ، بکن !
یار در پرده یار دگری می رقصد
دل از این رنگ
از این سینه ی دلتنگ
از این دایره منگ ، بکن !
نکنی ، گریه به حالت کنم و
چنگ به جانت زنم و
دف به عزایت
که تو آسوده شوی
رام شوی
از دو جهان پاک شوی !
لیک در قافیه شوم ندانست چرا ؟!
تیر در چله فرا رفت و زه از نای برفت
چشم در دایره لرزید و هدف ، وای بجست
زندگی ،
آخ ... به یک تیر خطا کار
چنان در ره بیهوده به هر پای برفت .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 1:56 توسط t.d.a
|